
یکی بود معلوم نبود یکی دیگه کجا بود
در یه شب سیاه از خاک تیره بر اومدم
و به چهره ی خورشید لبخند زدم
قدم در راه گذاشتم
پیش رفتم و غافل از این که زندگی شنا بر خلاف جریان مسیر آب است
راه رفتم
دویدم
فرسخ ها دویدم و فاصله ها رو پیمودم
خسته شدم
از عبور از تنهایی ها و در به دری ها خسته شدم
برگشتم و نگاهی پشت سرم انداختم و هنوز ...
هنوز سر جای خودم ایستاده بودم
اما این بار هیچ کس نبود و فقط ......
من بودم و خودم ..
با یه دل پر غم ..
دو تا چشم خیس ..
دو تا دست درمونده ..
دو تا پای خسته ...
و یه روح زخمی ...
یه ظاهر آروم و یه باطن داغون ..
جای زخماش هنوز رو قلبمه ..
هنوز سنگینی حرفاش راه گلوم و بسته ..
هنوز یاد اون روزا وجودم و آتیش می زنه ...
دوباره تابستون ..
اما این بار تنها .. بی کس !
دیگه چقدر تو خودم بشکنم و فرو بریزم و با سیل اشکام یه آدمک جدید بسازم ..
یه آدمک با یه نقاب ...
دیگه خسته شدم از این زندگی پشت نقاب ..
آره خوب گوش کن !
می دونی ؟
تو یه بدبختی ..
یه بیچاره ...
یکی که شدی زمین گلف این و اون ..
یکی که لیاقتت فقط خورد شدنه ..
حقته !
تو چند تکه ی خور شده ای که با زخم زبون این و اون به هم چسبیده !
یه گلیم کهنه واسه هر عابر پیاده ..
بذار اینقدر از روت رد شن تا دیگه نتونی بلند شی !
آره آره .. با خودتم .. تو ... هه هه هه هه .......آخه مردنی تو چی هستی ؟؟؟؟؟
یه نگا به دور و برت بنداز .. ببین !
چونه نزن اینجا جایی واسه تو نیست ..
حالا می تونی بری !
به همون جایی که ازش اومدی ..
خروارها زیر خاک ...
قصه ی ما به سر رسید .
کلاغه خیلی وقته که مرده !
بالا رفتیم خدا بود ..
پایین اومدیم خدا بود ..
پس خدای من کجا بود ؟
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت

دلم واسه این دستا می سوزه ..
نمی دونم چه گناهی کردن که باید با نوشتن، من و با خودم آشتی بدن ..
البته گناهشون اینه که دستای من هستن ..
من ..
گناه منم اینه که زندگیم یه مرگ تدریجیه ..
پس با همین دستا می نویسم ..
می نویسم برای سال ها ..
برای روزهایی که می تونستم زنده باشم و زندگی کنم ..
پس می نویسم :
من یک مرده ام
از سرزمین زندگان
از وادی نفرین شدگان
از تلاطم کینه و موج نفرت
دستام روی صفحه کلید دنبال حروفی می گردن که باهاش بشه زندگی رو تموم کرد ...
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 3:34 موضوع | لینک ثابت
/وقتی%20رفتی_files/2mg34ma.jpg)
چقدر زمونه بي وفاست
نمي دونم خدا كجاست؟؟
يكي بياد بهم بگه
كجاي كارم اشتباست؟!!
گاهي مي خوام داد بكشم
اما صدام در نمياد
بگم آخه خدا چرا
عمر منم سر نمیاد !!!
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
ثانیه ها رو نشمار واسه کسی که رفته
خوب می دونم عزیزم دوریش واست چه سخته 
اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه
باید که باورت شه آرزوهات سرابه 
کجا می خوای بری و دنبال اون بگردی
چرا تو رو نخواستش تو که بدی نکردی 
ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار
حروم نکن روزاتو با حسرت و انتظار 
خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه
اون که پی بهونه است بهتره بره جدا شه 
رفت تو رو تنها گذاشت خواست غمتو ببینه
تو هم دعا کن براش به روز تو بشینه 
این سهم تو نبوده به پای اون بسوزی
امید نداشته باشی که برگرده یه روزی 
نفرین نکن بدون که خدا هواتو داره
یه روز تو سرنوشتش درد تو دلش می زاره 
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت
تنها همين سکوت درد مرا درک مي کند *** حتي غزل خيال سرد مرا ترک مي کند.
يادگاره تو غمه ، غم و اشك و ماتمه .... يادگاره من دلم ، كه جلوت جون ميكنه !!!!
من که آلوده به گناه شده ام حداقل بگذارید گناهم را زبیا انجام دهم.

به خيالم كه تو دنيا واسه تو عزيز ترينم آسمونها زير پامه ، اگه با تو رو زمينم
به خيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي به خيالم كه تو با من ديگه از همه جدايي
من و تو چه بي كسيم ، وقتي تكيه مون به باده بد و خوب زندگي منو دست گريه داده
اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم تا به فرداي دوباره ، با تو هم قسم ترينم
بد و خوبمون يكي ، دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم ، با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه دردم ، هم صدا تر از هميشه دو تا هم خون قديمي از يه خاكيم و يه ريشه
من هنوزم نگرانم كه تو حرفهامو ندوني اين ديگه يه التماسه ، من ميخوام بياي بموني ...
دلم گرفت از آسمون هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي... سخته بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم.!!!

دنيا كه اينجوري نميمونه هميشه..... يه روز ميايي ميگم نميخوام و نميشه
خيال نكن هميشه دلم برات ميميره..... يه روزي برميگيردي كه ديگه خيلي ديره
يه روز ميايي سراغم كه خيلي وقته رفتم..... هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم
اين روزها رو يادت باشه يه وقت نگي نگفتي..... اون روزها دور نيست كه به ياد من بازم نيفتي
يه وقتي برميگردي كه فايده اي نداره..... هر چي سرم آوردي دنيا سرت مياره

من آن گلبرگ مغرورم
که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری
پی شبنم نمی گردم.

دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساخانه
سرنوشته هر کسی که می خواد اونو باختنه

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
خاطرات رفته بر باد 
یاد عشق رفته از یاد 
تو که بی وفا نبودی
نمیدونم کی یادت داد 


تو رو دیدم میدونستم 
میدونستم که اسیری
تو خداحافظ نگفتی 
میدونستم داری ميري 

میرم از زندگی تو
گر چه هستی روزگارم 
میرم چون عاشقت هستم 
باید آزادت بزارم 

بزار من بشکنم از عشق 
بشم بارون و ببارم
آخه من طاقت اشکو
توی چشم تو ندارم

بی تو سرگشته و تنها
مثل برگی روی رودم 
تو واسم زندگی بودي

من واست تجربه بودم 

چه آسون چه آسون 
من از یاد تو رفتم 
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
نمي دانم چرا رسوا شد اين دل
غريب و بي کس تنها شد اين دل
نمي دانم چرا از ابر گريان
نصيب ما نشد يک قطره باران
نميدانم چرا با من چنين کرد
دل ديوانه را عاشق ترين کرد
نمي دانم چرا سبزي خزان شد
وجود خنده اي بر ما گران شد
نمي دانم چرا دلها شکسته
زمين و اسمان از هم گسسته
نمي دانم چرا من را فدا کرد؟
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 7:49 موضوع | لینک ثابت
دلم می خواهد گریه کنم..داد بزنم..گله کنم
اما کسی نمی شنوه... صدای گریه های من
روزا دارن می گذرن وعمر منم تموم می شه
شبا دارن صبح می شن و این قصه هم تموم می شه
فقط یه اسم..فقط یه یاد....ازم تو دنیا می مونه
شاید اگه حرف بزنم...داد بزنم...
یا شعرامو واسه همه...تو کوچه فریاد بزنم!!!
اسم منم خوب بمونه!یاد من از یادا نره
اینکه منم یه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون می کشیدم
گرچه دیگه فرق نداره ...چونکه دیگه نمی مونم
چه فرقی داره که منم... یه روزی عاشقی بودم!
که دل دادم به عاشقیم.....اما نموند تو زندگیم!
سوای این عاشقیا ...من عاشق زندگیم
عاشق این فرشته هام...که گاهیم یه شیطونن!!
من عاشقم و دل دارم...چون که منم یه آدمم!!
آدما زود اسیر می شن....دل رو میدن فقیر می شن!!!
از همدیگه زود سیر می شن...زودی می یان و پيرمی شن...
بعدش می رن زیر یه خاک..آدما زود تموم می شن!!
یه عده از این آدما..انگار تو پيله می مونن...
عمرشونم تموم می شه ..توپیله هاشون میمیرن!!
بعضی ها پروازمی کن!!!پيله هارو باز می کنن!!!
بعدش می رن به آسمون...پرمی کشن تو کهکشون...
از آدما فقط یه اسم ...فقط یه یاد..فقط همون خاک می مونه...
بیاید همه قولی بدیم...تو پيله هامون نمونیم!
چون آسمون سهممونه...و پر کشیدن تقدیرمونه!
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني خلوت وراز و نياز عشق يعني محنت و سوز و گداز
عشق يعني سوز بي ماواي ساز عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني کوي ايمان و اميد عشق يعني يک بغل ياس سپيد
عشق يعني يک ترنم از يه يار عشق يعني سبز يک باغ و بهار
عشق يعني لحظه ي ديدار يار عشق يعني انتهاي انتظار
عشق يعني وعده ي بوس و کنار عشق يعني يک تبسم بر لب زيباي يار
عشق يعني يک ترنم از حنين ناي يار عشق يعني حس نرم اطلسي
عشق يعني با خدا در بي کسي عشق يعني هم کلام بي صدا
عشق يعني بي نهايت با خدا...
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
ولادت حضرت فاطمه (س) , روز زن و روز مادر را به تمام مادران عزيز تبريک عرض ميکنم . مادر اي روياي سبز غنچه ها مادر اي پرواز نرم قاصدک مادر اي معناي عشق شاپرک گونه هايت کاش مهتابي نبود تا دلم در بند بي تابي نبود اي تمام ناله هايت بي صدا مادر اي زيباترين شعر خدا بازم ميگم : دوستت دارم يه عالمه هر چي بگم بازم کمه اين گلها رو هم تقديم ميکنم به تمام مادران عزيز مخصوصا مادر عزيز خودم.
مادر





نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت
اي جماعت به سلامت من ديگه برنميگردم يادتون باشه که هرگز سکوتو دوره نکردم اي جماعت به سلامت به سلامت من ميرم اونور قصه سقفي از غزل بسازم سوار رخش ترانه تا ته جاده بتازم شايد اونجا يکي باشه که بفهمه اين صدامو تو گوشش پنبه نباشه بشنوه ترانه هامو...
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 9:12 موضوع | لینک ثابت
همیشه منتظرت بودم که ..........
منتظر دستای گرمت بودم تا نجاتم بده
هر چی با تو خنديدم ، هر چی گريه کردم
هر چی احساس کردم
نميدونم کدوم آرزو، تو رو صدا کرد ؟
نميدونم کدوم خواهش ، معنای خواهش من شد ؟
نمی دونم کدوم شک و ترديد ، واژه های دردآلود منو از يادت برد ؟
نميدونم چرا اين قصری رو که تمام نفسهام تو اون محبوس بود
يه شبه خراب شد؟
همه راها رو رفتم
همه درارو کوبيدم
با تمام حسم صدات کردم
ولی نفهميدم چرا؟
چرا نشد پيدات کنم
چرا نشد مال من باشی؟
می دونم بی تو بودن سخته. تو اين چند وقت خوب مزه اش رو چشيدم
اما من تسليم تقديرم. تسليم انتخاب تو
تازه يه تشکرم به اون بدهکارم . به خاطر تمام حسايی که تو من زنده کرد
هم اون ، هم تو
حسه نفرت ، کينه ، انتقام ، پوچی ، شکست ، پشيمونی ،حتی دروغ
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..............
من واسه چی زنده ام؟؟؟!!!
صدای منو می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟...............
حالم از خودم بهم می خوره
لعنت به من ، لعنت به تو...
حتی لعنت به اونی که ازم گرفتش
حتی لعنت به ... نه لعنت اونم واسه من
خوشبختش کن با هر کی که خودش می خواد
شايد وقتی خوشبخت شد ياد من بيفته که تنها آرزوم خوشبختيش بود .
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 8:51 موضوع | لینک ثابت






هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...وسعت تنهاییم را حس نکرد ...در میان خنده های تلخ من گریه ی
پنهانیم را حس نکرد...در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد ... آنکه با آغاز
من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد...







آدمک آخر دنیاست بخند...آدمک مرگ همین جاست بخند...آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند ...دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند...راستی آن چه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست بخند...آدمک نغمه ی آغاز نخوان ... به خدا آخر دنیاست بخند ...







در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ! برو بگذر از این بازار از این مستی و طنازی ! اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی ...







مرا اینگونه باور کن :
کمی تنها ... کمی بی کس ... کمی از یاد رفته ... خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته ...؟! نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست !!! مرا اینگونه باور کن..







شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد ...باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد ... غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر...با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد...







رویای مرگ شاید بهانه ای است برای تحمل کابوسی به نام زندگی !!!
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود...
زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب ... یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ... یک نفر همسفر سختی هاست ...چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...ما همه همسفریم..
زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم...







نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت

سلام...
گفته بودم شاید یه روزی برگردم وحالا دوباره برگشتم ...برگشتم تا بنویسم .
من ۲۹/۳/۸۶ نوشتن و ترک کردم و امروز ۲۹/۳/۸۷ بازم به اون پیوستم.
ظاهرا ما نمیتونیم همدیگرو رها کنیم ...چه کنیم ؟؟؟ ادامه میدیم دیگه...
البته امیدوارم بتونم بهتر از قبل بنویسم .

نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 2:20 موضوع | لینک ثابت
ديگه واسه هميشه تعطيل شد

این ۴ماه باوجودغم وغصه هایی که داشت خیلی زودگذشت...چون دوستای خوبی مثل شما کنارم بودین و همیشه تو غم هام دلداریم می دادین...
ازنوشتن توی وبلاگ خسته شدم...راستش خسته که نه اما با نوشتن هیچی درست نمیشه ...میخوام دیگه وبلاگموتعطیل کنم..
گرچه دل کندن ازشماووبلاگی که۴ماه براش زحمت کشیدم خیلی سخته امافعلا ......
شایدیه روزی برگشتم...امانمیدونم کـــی؟؟؟شاید هم دیگه برنگشتم!!!!
ازهمتون متشکرم...
شما مثل خواهروبرادرای دلسوزومهربونم بودین...
خیلی دوستتون دارم.بااااااااااااااااااااااااااای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
خداحافظ ازاینجاکه پرازغمه خسته شدم میخوام برم قلبموکه دادم به تودیگه بایدپس بگیرم موندن هرگز!!خداحافظ!!! دیگه میرم اگه یه روز دردهای دنیابریزه توقلب من ستاره هاخاموش بشن توآسمون شب من من میمیرم...دیگه میرم... خداحافظ دیگه رفتم!پایان ثانیه منم هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشومیشکنم حتی نشدواسه یه بار،من بدی هاتوخوب کنم خورشیدوکشتم تادیگه خودم به جاش غروب کنم دل می سوزه ازم نخواه بیشترازاین اسیراین قفس باشم هیچی نمونده ازدلم خاکسترتو آتیشم ریزه ریزه دل می سوزه... خسته شدم دلم گرفته این روزا غم خونه کرده توصدام بارون غصه انگاری می باره توترانه هام عاشق بودم...خسته شدم... دل بیابریم ازعشق دیگه نگیم دردعشقی که کشیدیم جزخدابه کسی نگیم...
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد
بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر......![]()
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
همه ی گلهای عالم تقدیم به تمام دوستای عزیزم که ز وبلاگ من دیدن میکنن و نظر میدن. از همتون متشکرم.![]()
![]()
نوشته شده توسط تنهاترین غریبه در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت
